درخلوت تنهایی ام برای نبودن تو می گریم هم صدا با هق هق باران که روی پنجره ی اتاقم غریبانه می گرید.
در این پاییز رنگارنگ لحظه هایم بی توچه بی رنگ است و اندوه نبودنت لحظه های دلتنگی مرا دلتنگ تر می کند تو که نیستی انگار کسی نیست.
تنهایم در میان هزاران تنهایی دیگر!
در این پاییز تنهایی از همیشه عاشقترم!
دلتنگ عبور ان لحظه ای هستم که باد بوی تو را برای درمان عاشقی من اورد و باز جای تو جایی هست مبهم.
ان روز که نگاهم به نگاهش افتاد وعشقش بر رشته ی قلبم در اویخت گفتمش:
"عهد مرا پایانی نیست"
چه قدر سخته توی چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یک زخم همیشگی روی قلبت گذاشت زل بزنی به جای این که لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی که هنور هم دوستش داری
چه قدر سخته دلت بخوادسرت رو باز به دیواری تکیه بدی که زیر اوار غرورش همهی وجودت له شده
چه قدر سخته توی خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی
چه قد سخته وقتی پشتت بهشه گونه هایت رو دونه های اشک خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوستش داری
چه قدر سخته گل ارزوهایت رو توی باغچه ی دیگری ببینی و هزار بار توی خودت بشکنی و اون وقت زیر لب بگی "باغچه ی نو مبارک"

![]()
صدای لبخند تو ترانه ی زیبای شاپرک های اوازه خوان را که در ارتفاع مستی خود پر می زنند بر من هدیه می دهد
عطر نفست بوی نسیم صبحگاهی و بوی رنگ دریا را در حجمی اقیانوس را برای من به ارمغان می اورد
در ان هنگام که در سایه ی سرد چشمت گم می شوم دستان گرم تو کلید طلایی باغ های سرسبز ارامش را به من هدیه می دهد وچشمانت با برق نگاهش در لحظه های گنگ و تاریک تشویش پرتو نور گل های زرد را در قلمرو قلبم می افشاند..........
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم، تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه ادمم.....
منو ببخش اگه می خوام فقط بشی مال خودم، ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم......
بهترین دوست کسی است که بتونی رو به روش بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفت و گوی عمرت رو داشتی.....
یکی ناز می کنه، یکی محبت می کنه، اونی که ناز می کنه همیشه محبت می بینه، ولی اونی که محبت می کنه همیشه تنهای تنهاست.........
هر بار دلی رو شکستی یه میخ به دیوار بکوب و هر وقت جبران کردی میخ رو از دیوار در بیار، فقط فراموش نکن که جای میخ همیشه روی دیوار می مونه.....
می دونی چرا خدا بین انگشتای دست فاصله گذاشته!!!
برای این که اونی که دوسش داری بیاد و با دستاش اونا رو پر کنه.........
کاش همه دوستی ها مثل دوستی دست و چشم بود، وقتی دست زخم میشه چشم گریه میکنه، وقتی چشم گریه می کنه دست اشکاشو پاک می کنه.....
عشق ان نیست که هر دو با هم زیر بارون خیس شویم،
عشق ان است که کسی برای دیگری چتری شود،
و او هیچ گاه نفهمید که چرا خیس نشد.....
دلم گرفته از ادمایی که میگن دوست دارم اما معنی شو نمی دونند از ادمایی که می خوان مال او نباشیم اما خودشون مال تو نیستن از ادمایی که زیر بارون برات می میرن و وقتی افتاب شد همه چیز یادشون میره......
عشق واژه ی اتشینی است که تاریخ را می سازد و هم چون مشعل فروزان در دل ها می سازد،
عشق تک چراغی در شبی تار،
عشق عظمت بودن شکوه زیستن،
عشق اغازی بی پایان،
عشق خورشیدی بی غروب،
عشق دریایی بی ساحل،
عشق فریادی بی سکوت،
عشق طوفانی بی امان،
عشق اتشی بی خاکستر،
عشق فصل بی قرار،
و عششششششششششق تولدی دیگر
با من بمان
از من بشنو، اگر با تو بگویم شاید مجال گفتنی باشد
با من بمان، اگر با تو بمانم شاید فرصت ماندنی باشد
از من بگو، اگر تو بگویی شاید ذوق شنیدنی باشد
از من بپرس، اگر تو بپرسی شاید سرود گفتنی باشد
با من بمان، اگر تو بمانی شاید هوا خواستنی باشد
از خود مرانم، اگر با تو باشم شاید امید ماندنی باشد
با من بمان، در کنار تو شاید فروغ دیگری باشد
ادمک، اخر دنیاست بخند.
ادمک، مرگ همین جاست بخند.
دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند.
ادمک، خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند.
ان خدایی که تو بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند.......
عکسهای این ماه را در ادامه مطلب ببینید......
ادامه مطلب
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی، تجربه ی شب پره در تاریکی است.
زندگی، حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی «ماه»،
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه ی عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه ی دستی است که می چیند.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی «مجذور» اینه است.
زندگی گل به «توان» ابدیت،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی «هندسه ی» ساده و یکسان نفسهاست.
مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه ی یک زنجیره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در اب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه ی انگور می اید به دهان.
مرگ در حنجره ی سرخ، گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت، پر اکسیژن مرگ است.
شعری از سهراب سپهری





خسته ام...خسته ام از روزهاي تنهايي و از لحظاتي كه انسان در
پيش روي خويش گام برمي دارد، به درهاي بسته مي كوبد و
هيچ كس نيست كه ترنم باران را به گوش خسته ي بيابان برساند،
كاش تنهايي از سكوت و هم انگيز خالي باشد و انسان حسي را كه دارد با خود همراه سازد. كاش انگشتان من توان زنده نگه داشتن احساسي را داشته باشند كه لحظات ر ا در پس پرده ي سكوت به تماشا مي كشاند...
زماني كه پا در راه نهادي تا دلت از جاي كنده شود، نيازي به بدرقه ديدگان اشك الود نيست، كرشمه ي انگشتان ظريفي كه بخار از شيشه
به سويي مي زنند تا همه به خاطر چشم هاي عاشق از هم بشكافد.
به همان سادگي كه كلاغ سالخورده با نخستين سوت قطار سقف واگن
متروك را ترك مي گويد، دل، ديگر در جاي خود نيست،
به همين سادگي.....

